تبليغاتX
*غوغای سکوت در دل شب*






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


*غوغای سکوت در دل شب*

دفترچه خاطرات تنهایی

سلام دوستان

خوبین؟ خوش می گذره؟

بابا ایول تو این مدت بعضیا تازه رو کردن که دانشگاه قبول شدن ... به همتون تبریک می گم

والا باز طولانی شد . می دونم ... اما بعد از کنکور یه سری کارای پروژه مونده بود که به اونا رسیدم

یه مدتیم adsl  ام قطع بود مرتب آن نمی شدم  ...

از طریق یکی از دوستان با  Greenhorse ، بزرگترین شرکت تبلیغاتی در دنیا آشنا شدم که شما رو هم دعوت می کنم ... امتحانش ضرر نداره همین الان ثبت نام کنید

لطفا روی لینک زیر کلیک کنید و عضو شید...

http://tickerbar.info/join_now.ghc?r=212947810

 

توجه!!!

حتما برنامه بسیار کم حجم تیکربار (607کیلوبایت) را در عرض 15 ثانیه دانلود کرده و در هنگام اتصال اجرا کنید تا به عنوان عضوفعال در شبکه شناخته شید و بعد به عنوان بازاریاب  حداقل 10 نفراز دوستان فعال در اینترنتتون  را به این سایت بزرگ دعوت کنید (با این کار از طرف شرکت به شما پورسانتی تعلق می گیرد)...

ایشالله این دفعه زودتر میام

موفق باشید

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت23:44توسط پارسا | |

سلام

خوبین؟

می دونم بازم دیر اومدم ... ولی چاره ای نداشتم اتفاقی بود که باید می افتاد!!  آخره متنم نوشتم...

همون طور که گفته بودم واسه عاشورا تاسوعا با دکی اصفهان بودم  هر چند مدتیه گذشته ... جاتون واقعا خالی ، خونه یکی از اقوام بهروز 6 روز مراسم بود ...4 شبو نذاشتن بریم هتل ، همون جا نگهمون داشتن ! ما هم تا تونستیم از صبح تا شب تو نذری پذونشون کمک کردیم ...  یه حاجاقای باحال و مشتی بود که نگو...  من یکی که شیفتش شدم از اون روشن فکرای با خدا ...

یه خونه بزرگ ازون ایوون دارای قدیمی با صفا تو عباس آباد اصفهان داره...

خلاصه حسابی از وجودش فیض بردیم...

یکی از محبتاش این بود که

شب عاشورا که نگهمون داشت منو بهروز از ساعت 9 تا 12 به بچه ها تو مرتب کردن نذریا کمک می کردیم دمه خونشونم شلوغ ... آخراش یه بتده خدایی یه قابلمه کوچیک داد که واسش فقط خورشت بریزیم امدم بش بدم که از ازدحام یکمش ریخت رو لباسم ،  دوباره مشغول کمک شدم ، بهروز داشت می گفت جلو کتتو ببندی معلوم نمی شه ، که حاجی لباسمو دید ، هیچی نگفت ، رفتو بعد10دقیقه برگشت ، دیدم یه لباس مشکی نو آورد داد بمو گفت بیا اینو گرفته بودم واسه نوه م که امسال نیومد! قسمت تو بود که این لباس سیاه امام حسینو بپوشی ، هرچی گفتم عیبی نداره می رم بعدا می شورم قبول نکرد ...دمه در اتاق ازم گرفتش و گفت الان میام ، بعد چند دقیقه که اومد منو بهروز همین طور موندیم ، حاجی رفته بود همون لحظه با دست شسته بودش ! می گفت لباس حسینه شستنشم اجر داره...

خلاصه منو حسابی شرمنده خودش کرد...

موقع برگشتن به تهران هم قبل از ورود به اتوبان  بهروز به خاطره جلوگیری از برخورد با ماشین مقابل که با سرعت سر پیچ دور گرفته بودو اومده بود تو لاین ما ، تعادل ماشینو از دس داد و زد تو خاکی و محکم به گارد بتونی کنار جاده کشیده شدیم ... طرف من تا نیمه صندلیم فورو رفت ... به خاطر برخورد سرم با شیشه تا 6 ساعت بیهوش بودم .دست راستم از بازوشدیدا ضرب دید!...بهروز هم زانو و مچش مو برداشت ...

پلیس تو درمانگاه بین راه به بهروز گفته بود، خدا رحم کرده بوده که با چند سانت فاصله تا لبه بلند بدون گارد جاده با اون سرعت پایین نرفتیم .. ماشین روبرویی هم زده به گارد اونور... خدا رو شکر تلفات جانی نداشته...

خلاصه تا چند روز حسابی حالمون گرفت ...

– امسال که پروژه نذاشت چیزی بخونم می دونم قبول نمی شم...

خستتون کردم ...

پاینده باشید

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت0:11توسط پارسا | |

 

** MERRY CHRISTMAS **

** HAPPY NEW YEAR **

** سال نو میلادی بر همه دوستان عزیز مسیحی مبارک **

Santa Claus

 

دیشب دکتر بهروز اس ام اس زده می گه :

اگه یه شب بیدار شدی ، دیدی یه مرد چاق تورو توی کیسش میزاره لطفا نترس ،  چون من به پاپا نوئل گفتم تورو واسه کریسمس می خوام !

حالا اگه من امشب غیب شدم نگران نشیداااااا ، به ۱۱۰ هم خبر ندید...

 

راستی این جمعه دارم باش می رم اصفهان !!! اما قول می دم اینبار از اون جا هم بیام وب ...

روزای خوشی داشته باشید

پاینده باشید

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت13:5توسط پارسا | |

خوبه اینجا صورتا مشخص نیس ! وگرنه الان جای چندتا بادمجون دوره چشام میدیدین!!!

از بس دوستان به من لطف دارن تا یه کلمه از پاشا گفتم ترور شدم

این جمله رو با لحن التماس بخونین : بابا به خدا من کاری به این بچه ندارررررمممم خودش زیر پوستی عمل می کنه می ذارن به حساب ما !...

حالا جدا از شوخی از یه طرف خوشحالم که به قضیه پاشا اهمیت دادین از طرفی هم والا اونقدام بداخلاق نیستم که ... بعضی از دوستای گل ( - فرشته خانم و - علی آقا )حالی تو پیامای خصوصی دادن که نگو ، دستاشونو از تو مانیتورمی دیدم که دور گلوم حلقه شده!... بعضی هم مثه - مانیا جون و- یه دل که... عزیز  نصیحتای به جایی کردن که اتفاقا اصلا ناراحت نشدم همین جا از همه ممنونم... - ترنم جان به وبت چندبار سر زدم منتها تو زمینه مشکیش جایی برای نظرات پیدا نکردم تو همین جا می گم از اینکه همه آپا رو خوندی ممنون متن توام خوندم زیبا بود...

 

شاید روش خلاصه نویسی من بعضی چیزا رو بد می رسونه آخه نمی خواستم با طرح زوایای خصوصی این حسو تو خواننده های عزیزم ایجاد کنم که می خواد خود نمایی کنه و از این حرفا...

ولی می بینم اگه گاهی هم محدوده خصوصی رو کوچیکتر کنیم صمیمیت ، گفتگو و تبادل نظرات سودمند بیشتر بین دوستا بوجود میاد که سعی می کنم طبق این برداشت و خواسته 2 تا از بچه ها  اتفاقات روزانه ی بیشتری  رو بنویسم بقولشون مگه اینجا دفتر خاطرات نیس پس سانسور نداریم! چشم قول می دم ازین به بعد چیزهای بحث برانگیزو بدردبخورو بیشتر بگم ...

امشب بحث،بحث پاشا خانه ... شاید دوست داشته باشین بیشتر باش آشنا بشین . می خوام هم خوبیاشو بگم هم مثلا بد ... خوبه یه روز خودش اینا رو بخونه ، نه؟ !

از حرفایی که تا حالاگفتم و خودتون خوندین می گم ...

بچه ی توداریه ، ته تقاریه ! و اسه همینم تو خونه ناخوداگاه بیشتر توجه ها به سمت اونه  ، بخصوص از طرف من و مانا .

مثلا من وقتی مانا هوامو داره ومحبت می کنه تلافی می کنم ولی اون تلاشی برای ابراز محبت متقابل به بزرگترش نمی کنه ... مهربونه ولی تا مجبور نشه بروز نمی ده مثل همون اتفاق حمله آسمم که حتی مانا هم فهمید به خاطر رو شدن خرا بکاریه ماشین آبغوره می گرفت نه نگرانی... چند روز در هفته هوای اطرافیانشو داره و شوخه چند روزم نمی شه بش کفت تو ... مثه من اهل بحث نیس اما به خاطر سنش زود جوش میاره ، کلا چون اهل نصیحتای بی خودو بی جهت نیستیم نگاه ها رو خوب تشخیص میده  اما ازین استعدادش خوب استفاده نمی کنه ...

باهوشه هم از لحاظ درسی هم اینکه چه کار کنه که دونفرو به جون هم بندازه!  بیشتر موقع ها شرایط رو نمی سنجه و حرفایی میزنه که...  خوبیا رو درک می کنه ولی زیر پوستی

تو کل قضایای  که به من مربوط می شه سعی می کنم درکش کنم – باور کنید محبت می کنم! وقتیم از کاریش ناراحتم نه بد حرف میزنم باش نه صدامو روش بلند می کنم مگه و اقعا عصبیم کنه که اون موقع هم تو حرفام راه حل درست کردنه کارشوبهش میگم اونم اینجور موقع ها بیشتر گوش می ده !!!...

تو خونه مانا بیشتر شیطونه رو به آرومه ، من آرومم ولی به موقش رو به شیطون! ، پاشا فیفتی فیفتی !!  یه چیزه جالب ،اینجا ، جنسیتا گاهی عکسن !

 پاشا من رو ، پری خانم صدا می کنه ، من و مانا ، پاشا رو پیشی خانم و مانا رو آق مانی ! ...

امشب که موضوع  پاشا بود یه خاطره جالبو نادر هم از هر 3تامون می گمو زحمتو کم می کنم :

2 ، 3 روزی بود خیلی بام کل کل می کردو خلاصه تریپ لجو لجبازی ور داشته بود – این وسطام گلی خانم یهو عین زورو وارد میدون می شدو سریعم غیبش می زد! ( البته گلی خانم با سیاسته بیشتر موقعا اگه حق با منم باشه طرف اونو می گیره تا اون جری نشه )ظهر ازبیکاری رفتم آشپزخونه تو درس کردن سالاد کمک گلی خانم بدم – داشتم هویج خرد می کردم که یهو پاشا با عصبانیت اومد پشت سرمو همزمان با کوبیدن یه مشت محکم تو کمرم گفت چرا بت گفتم صبح زود بیدارم کن نکردی؟ (آقا با ساعت کار نمی کنن باتری مبایلشم خراب بود)که یه تیکه هویج پرت شد تو گلومو با چاقو سر انگشت اشاره چپمو بریدم ، گلی خانمم شروع کرد به توپیدن و غرغر کردن که این چه کاریه و ...

پاشا  که هم شوکه بود هم عصبی با یه نگاه مغرور وخشک  چاقو رو برداشت همون انگشتشو یکم بریدو رفت ... منو گلی خانم هم دهنامون آه ..........

سر شام دیدم بابام داره با تعجب منو پاشا و مانا رو نگاه می کنه ... گفت حالا دیگه چطوری از هم تشخیصتون بدم ؟! که دیدیم مانا هم شانسی همون روز همون انگشتشو چسب زده!!! دیگه پاشا طاقت نیاورد یهو زد زیره خنده ... این شد زمینه آتش بس چند روزه ما ...

پاینده باشید

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت0:21توسط پارسا | |

حالتون چطوره؟

گفته بودم می خوام 1یا2 هفته یکبار بیام حالا هم اومدم ... این هفته هم تموم شد . بتون خوش گذشت؟

مام بد نبودیم...

تو هفته  اتفاق خاصی نیفتاد .

هر چند دیر شده ولی پسا پس عیده قربان روهم به دوستای گل نتی تبریک میگم ...

آخرهفته خداروشکر خوب بود ، دیروز دختر خالمو همسرش علی که تو متنای قبلی بتون معرفی کردم (اسفندپارسال بورسیه به انگلیس)  بام تماس گرفتن گفتن واسه تعطیلات کریسمس میان ...

اول می خواستم دیشب بیام وب که نشد جاتون خالی با چند تا از دوستای قدیمی رفتیم عروسی یکی ازبچه ها که همسایمونه...

 طفلکی داماد ، زیاد ندیدیمش!...

 از بس از اول تا آخر رقصید!!! عمودی اومد افقی بردنش ! نزدیک بود خودمونم افقی بشیم که دیگه رضایت دادو  30 دقیقه  آخر نشست !!!

خلاصه اونقدری که عروس نشست داماد رقصید ... شبشم تو همون هتل یه اتاق رزرو کرده بودن تا امشب برن ماه عسل ... ایشالله خدا همیشه این انرژیو واسش نگه داره !! شاید واسه سری بعد کبرا 11 به جای ماشین سمیر ببینیمش!!!

آخرشم با یه اتفاق جالب تموم شد ، ساعت 12 با ماشین یکی ازبچه ها داشتیم  بر می گشتیم (راستی پاشا هم بود) وسطاش نمی دونم تو خیابون چی ریخته بودن که ماشین پنچر شد اونم بدون زاپاس ! (الان یادم نیس درست نوشتم یا نه!)ناجور زدیم کنار همزمان به خاطر سرعت بالا و ترمز یهویی واسه منحرف نشدن  تو اون حالت ،  از لنت دودی بلند شد که نگو ، یه چیزه درگوشی :

(پاشا میومد دورمو می گفت د ود نخوری!! فکر کککککن ! یه لحظه در تعجب ابرازعطوفت برادری ایشان به طور علنی وا ماندیم ! خودتون که می دونید قبلازیاد  اهل ابراز محبت نبود ، نمی دونم از وقتی برگشتم 270 درجه تغییر کرده!!! ) خلاصه بعدش یه خوش شانسیه توپی آوردیم اونم اینکه تو همون مسیر ، دایی دوماد که همسنه خودمون بود ما رو دیدو خلاصه... ساعت 2:30 اومدیم خونه و از خستگی ولو شدم ...

فکر کنم آخرش تلافیه کل هفته درومد ...

شما هم ما رو با کامنتای گل عمومیو خصوصیتون حسابی خوشحال کردین ...

به یکی از بچه ها ی آرامش دوست مثه خودم ، یه پیشنهاد دادم  که اینجا هم به همه برو بچ می دم امیدوارم اگه گوش ندادینو علاقه دارین خوشتون بیاد : من بعضی شبا به خصوص وقتی میام وب به سی دی صدای پای آب (سهراب سپهری) با موسیقی آرومو صدای دلنشین زنده یاد شکیبایی گوش می دم- منم مثه خیلی از شماها از شعرای سهراب خوشم میاد ولی وقتی اینطوری شنیدمشون انگار بهتر معنی و منظور سهرابو درک کردم و به قدرت تخیلش حسودیم شد !

پیشا پیش هم عید غدیرو تبریک می گم ... امیدوار هفته ی خوبی داشته باشین ( ایندفه احساس می کنم یکم ادبی نوشتم!)

پاینده باشید و شاد

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت16:54توسط پارسا | |

امشب بدجوری دلم هوای دفترمو کرد فرصتو غنیمت دونستم زودی اومدم ...

واقعا نمی دنم چی بگم حرف حساب جواب نداره! ... نباید همین طوری یهو بی خبر 6 ماه غیبم میزد ولی واقعا گرفتار بودم ...

اول خوده تحقیق بعد عیب یابی بعد پیشنهادات کاربردی بعد دفاع ازاونا پیش یه گروه حسابی! بعد نتیجه گیری بعد بعد بعد... ببخشید گیر کرد...

خلاصه ما خوبیم سره مره گنده این چند وقته هم شارژه شارژ بودم تووووووووووپ  ...جز دوسه بار که خیلی مهم نبودن مثل اوندفه که قضیشو براتون گفتم...  دکی هم خیلی هوامو داشت –مثل این مجریا ، جا داره همین جا از زحمات بی دریغشون کمال .... بی خیل

تو این مدتم چندتا فیلم با انتخاب دکی (همون دکتربهروز تو متن قبلی) دیدم که حسابی حال کردم بخصوص با یکیش که زندگی قبل از انقلابی شدن  ارنستو گوارا دلا سرنا(چه گوارا)  بود ...کسی که من 4 سال پیش بعد از شناختنش شیفته عقایدو کاراش شدم ، نمی دونم هر وقت عکسش که زدم به دیوارومی بینم یاد دکتر چمران خودمون میوفتم شاید از این لحاظ که دوتاشون می خواستن هم داخل هم خارج از وطن  عدالت برقرار کنن...من که عاشق شخصیتشم ، بعضیا این جور علاقه  روبه ایشون (چه) جور دیگه می بینن ولی مطمئن ، ما سیاسی نیستیم البته منظورم از بضیا خارج از جمع دوستانه... پیشنهاد می کنم شمام ببینید البته این فیلم بیشترعاطفیه مربوط به خاطرات سفردوره آمریکا جنوبی با دوستشه – چه وآلبرتو گرانادو

The Motorcycle Diaries  (دفترچه خاطرات موتورسیکلت)

راستی پاشا مهندسی کامپیوتردانشگاه تهران قبول شد ، من بش میگم مهننس رایانه ! از وقتی برگشتم متوجه شدم دلش برام تنگ شده ولی اصلا بروز نمی ده یکم از شیطنتش کم شده کمتر بام کل کل می کنه ...می گم من عاملشم یا دانشگاه!!!

مامانو بابا هم خوبن ... گلی خانم هم همین طور شاید باورتون نشه تو این مدت دلم  بیشتر از همه واسه گلی خانم تنگ شده بود ، پا  دردش بیشتر شده ازش قول گرفتم هر وقت خواست چیزی بم بده صدام کنه میام پایین خودم می گیرم ولی کو گوش شنوا یه بارم واسه همین گوش نکردن باش قهر کردم دفعه بعد اومده پشت دره اتاقم میگه پارسا جان بیا مادر... !!! شما بگید من چه کار کنم؟!...

مانا خانم هم ترم آخره همون فوق لیسانس جهانگردیشونن و همچنان به خواستگاران ابلاغ می فرمایند NO!

یه خاطره کوچولو که الان یادم اومد بگمو برم...

مال 1.5 سال پیشه اولین روز آشنایی منو دکی بهروز... آقا قرار شد بعد از تموم شدن سمینار منو به ایشون معرفی کنن فقط طرف بم گفت اسمش دکتر تقویه و خیلیم شوخه از آدمای راحتم خوشش میاد... یه ربعی تنها دمه دره سالن منتظر وایسادم که دیدم یکی خوش تیپ از کنارم رد شد همون لحظه یکی صداش کرد تقوی ... منم بعد از حرفاشون رفتم جلو دس دادم گفتم  سلام و... به نظر 40 بیشتر میزنی بمن کمتر گفته بودن ، یه ربه علف زیر پام سبز شد می گم واسه تحقیقمون بدرد می خوره و ...

اونم باچشای گرد و تریپ عصا قورت داده بم خیره شده بود، تا اومدم بقیشو بگم یهو طرفه قبلیه با یه نقر اومد کنارم گفت اینم دکتر تقوی ...که تازه دوزاریم افتاد دسته یکی دیگرو گرفتم هی یه بند دارم چرتو پرت تحویلش می دم ...خلاصه عرق شرمی بود که ما ریختیم بیشتر از همه اینکه طرف داداش بزرگه دکی بود!...اینم شد جکی واسه دکتر که هر جا می رفتیم می گفت ببین من اینجا نمی دونم کی با کی داداشه  با دس نرو جلو!!!

پاینده باشید

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت23:51توسط پارسا | |

سلام سلام  سلام ... هوارتاااااااااا...

اومدم ...

قربون همه برو بچ وبی ...

بابا ایول ، باز که ما رو چوبکاری کردین...

فکر کنم حدود 6 ماهی نبودم !

 اون سفر آخری یکم طول کشید !!! البته همشو اصفهان نبودم یه سفر اجباری هم به ارمنستان داشتیم  که بعدا قضیشو براتون می گم.

بالاخره این پروژه هم بعد از 1 سالو نیم به خیرو خوشی تموم شد فقط منتظر نتیجه نهایی از بالام!

گاهی که ON  می شدم میومدم پیامای گلتون رو می خوندم اما به خودم قول داده بودم تا تموم نشه برگی از دفترچه خاطراتم رو ورق نزنم تا دوباره بدقولی نشه اما قبلش می خوام بگم که اینبار هر 2 هفته یکبار میام  تا دیگه کسی از دوستای گلم رو هر روز منتظر نذارم.

تو این مدت اتفاقات جالبناکی هم افتاد که کم کم رو می کنم .

بهمن هم بدون آمادگی می خوام برم کنکور ارشد بدم . با این همه درگیری و برو بیا لای کتابا رو هم باز نکردم ، همه کارام شده بود پروژه – یادتون که هست ؟ تو متنای قبلی اشاره کرده بودم –

امیدی به قبولی ندارم ، هر وقت که اینو می گفتم استاد راهنمام یه دونه می زد پس گردنم می گفت : زر زر نکن !!! انده محبته نههههههههههههههههه !

راستی تو این 1.5 سال یه استاد گل تو کارای پروژه همرام بود آقای دکتر بهروز تقوی ، دکترای فیزیک هسته ای دارن ، 30 سالشه ولی قد خودم باحاله !!! دیگه تو این مدت شده بودیم رفیق فابریک همسن !!! البته اون ، 6  سال خودشو کوچیکتر از سنش می دونست ! قیافتا شبیه کامبیز دیربازه...

یه ماجراهایی هم با هم داشتیم که به وقتش خومتتون عرض می کنم...

می خوام یه شبه حسابی خودمو تو وب خالی کنم که نمی شه ...

پس سرتونو درد نمی یارم .

شبتون خوش و خرم ، این هوای بارونی هم بتون بچسبه ...

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت23:57توسط پارسا | |

سلام

اینجا تهران است دفتر خاطرات پارسا ...!         

درگیرم ... درگیرم به خدا . نگید بد قوله که گریه می کنماااااااااااااااا !!

اگه خدا بخواد از آخرین سفر تحقیقاتیم  برگردم نمی ذارم راحت بخوابین ! هر شب وبمو منفجر می کنم .

شاید 4 شنبه یا 5 شنبه همین هفته برم اصفهان واسه همین کارم . یه 1هفته ای طول می کشه ولی با گرفتن تائیدیه  پروژه دیگه خلاص می شم .

این تابستون بعد از فارغ التحصیلیم (از بهمن ماه) اولین تابستونیه که مهر ماه نداره!!! هر چند از همون ماه باید جدی تر واسه فوق شروع کنم .

خبر خاصی هم نیست جز دوری شما ... ممنون از تک تک دوستای گلی که بعد از این همه مدت اومدمو دیدم هنوز سر می زننو کامنت گذاشتن ... اسم وبتونو هر دفعه بنویسین ممنون می شم .

این روزا خیلی بازار وبا کساده ... پ ما همچینم بد قول نیستیم نه ؟!

قربون همتون دعا کنید آپ بعدیم با خنده بیام !

مواظب خودتون وجفتیتووون باشید ! بای

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت1:17توسط پارسا | |

سلام .

ایندفه زودتر اومدم  . حوصلم چند  روزه خیلی زود سر می ره !

براتون بگم که امشب  مراسم خواستگاری کنون از مانا خانم  بود و از اونجایی که ایشون بشون  خیلی خوش می گذره ، بلافاصله و بدون هیچ معطلی زدن تو برجکه آقا داماد و فرمودن ، سریعا  ابلاغ بفرمایید NO !!! یعنی حالا حالاها خواهر گرامی تشریف دارن . من  چیزی نمی تونم  بگم تصمیم با خودشه .

پاشا خان هم همچنان مشغول تست زدنه . تا ببینیم تیر ماه چه کار می کنه . 

دیگه خبر خاصی نیست جز آرزوی سلامتی شما دوستای گل . بازم میام اگه زودتر از این پروژه خلاص شم .

فعلا شب همگی خوش

+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت0:13توسط پارسا | |

سلام . خوبین ؟

تقریبا 4 هفته دیگه کارم تموم می شه و راحتتر می تونم به دفتر خاطراتم و شما سر بزنم فکر کنم دوستایی که امتحانین هم تااون موقع خلاص شده باشن . امیدوارم همتون موفق باشید .

خیلی وقته خاطره نگقتم که امشب می خوام بگم . یاد استاد الکترومغناطیس 1 ام بخیر . قابل توجه بچه های ترک زبان ، ایشون لهجه فوق العاده غلیظه ترکی داشتن .  یکی از بچه ها (از پسرا ) حدود3 جلسه ای بود که سر کلاس این استاد نیومده بود ، تو کلاس بیشتر جفت من می نشست. یه روز استاد همه رو ساکت کرد و یه قیافه جدی به خودش گرفت و رو به من گفت :( با لهجه بخونید)

پارسا ... مجید 3  جلسس گایبه ،  بش گفتی بیاد ؟

 منم با اینکه ازش خبری نداشتم مثلا به نفعش گفتم آره استاد بش گفتم منتها هنوز گرفتاره !!

استادم برگشت گفت : آخره ساعت بیا یه چی بت بگم یا نه نمی خواد همین جا می گم .

بعد شروع کرد راه رفتن جلو تخته و  شمرده شمرده اینا رو جلو همه گفتن : بش سر می زنی که ؟ همین امشب برو پیشش . بشین کنارش . حالشو بپرس . بعد برو نزدیک  گوشش . طوری که دهنت رو گوشش باشه . بعد سوره یاسین رو واسش بخون بگو د بیا سر کلاس دیگه ... ** تصور کنید همین که استاد گفت سوره یاسینو بخون کلاس از خنده منفجر شد دیگه بقیه حرفاش با خنده بچه ها و خودم قاطی شد ...**

منم شب با یکی از بچه ها که خونشو بلد بود یه سر رفتیم دمه خونش ببینیم اصلا زندس یا نه ... که دیدیم نه خودش چیزیش نی . حالا منم گیر داده بودم مجید برو قرآن بیار کارت دارم  .اونم هاج و واج نگامون می کرد . آخر سر مجبورش کردیم رفت آورد . گفتم استاد گفته سوره یاسینو واست بخونم خر جان ، شاید گوش بدی بیای سر کلاس ، که خودشم زد زیره خنده ...

شبتون شاد و خوش

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت0:57توسط پارسا | |

سلام

مرسی از لطفتون . منم امیدوارم شما دوستای خوبم اگه هنوز دانشگاه قبول نشدین اون رشته ای که باب دلتونه قبول شید یا اگرم شدید تو مسیر تحصیل موفق باشیدو بتونید تو زندگیتون ازش استفاده کنید !

راسش بعضی از دوستای گلم پیام شخصی دادن که سرم واسچی شلوغه که باید بگم اگه واقعا مشتاق دونستن هستید مطالب قبلی رو بخونید اونجا اشاراتی کردم .

یه پوزششششششششششششششش !!! به بعضی از وبا وقت نمی کنم سر بزنم ، در واقع نوبتی می یام ، اگه دیر به دیر کامنتی ازم بدست  دوس جونام می رسه واقعا عذر می خوام  . اما مطمئن باشید میام و هر دفه تک تک مطلبای جالبتونو می خونم .

 

خلاصه.................

 

شمالم تموم شد . جاتون خالی ، هوا خوب !!! تا قسمتی تمام ابری ! البته نه کل 3 روز . فقط یه فایده داشت اونم معلوم نیست کی خارج از جو ما (بروبچ وبی) اومده وبمو خونده چشمون زده رفته!!! چش نداشته این یه خورده تفریح بعده کار ما رو ببینه . از فوران شانسه همیشگی اینبار دوست طاها خان سرما خورده بودن و دو دستی تقدیم ما دو تا نیز کردند!!! آیییییییییییییییی هممون ترکیدیم از بس عطسه و سرفه کردیم این چه بلا سرمایی بود همیشه 2 روزه خوب می شدم . حالا خدا رو شکر روز آخر علائمش نمایان شد . منو طاها به هم زنگ می زنیم همدیگرو اشتباه می گیریم!

 

بحث عوض ...  بعضیا فیلم معرفی می کننننننننننن ! به به ... به به ...سحر جان هر دوتا شونو دیده بودم . جواب سوالت : اولی جز 4 استاره خیلی قشنگه دومی 3 استار، قشنگه (البته به نظر من) ممنونم . اکه بازم فیلم قشنگ داشتی بگو ، خوشحال می شم.

 

           

یه مدتیم وقت دیدن فیلم نداشتم که بزنم هم گفتم تکراری می شه .

 

دیگه برم بخوابم . دارم خفه می شم ! دعا کنید این جوشونده های مامانه طاها روی منم تاثیر بذاره !!!  (گلی خانم درس می کنه به سفارش ایشون چون مامان ما اهل این چیزا نی !) گلی خانممم همچنان منتظر شام دادنه هاااااااااااااااا

فعلا شب بخیر

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت0:3توسط پارسا | |

سلام

این مدت واقعآ سرم شلوغ بود . تا حدودی از لحاظ جسمی خسته شدم . به خاطر همین الان به پیشنهاد دو تا از بچه ها، یه جای خوش آبوهوام ...

دقیقا کنار دریا ! منتها با 70 ،80 قدم فاصله (از پشت شیشه اتاق) .

الان بگم در چه حالم؟

قبلش واقعا جاتون خالی ...قصدمم از گفتنش فقط خالی نذاشتن صفحه واینکه لحظه ای اگه دوست داشتید با جملات مدیتیشن کنید! (مدیتیشنو  از یکی از دوستام یاد گرفتم مدتیه دارم روش کار می کنم و واقعا جالبه )

 تو اتاقی که در و پنجره بزرگ رو به دریا داره رو تخت نشستم ،صدای آبو می شه شنید و یه نسیم خنکم میاد تو که نفس آدمو تازه می کنه . ذهنم از هر چی درگیریو کار که تو این 2و3 هفته داشتم ، خالی شده . آهنگ خوشگله Quando هم از خواننده عزیزم Michael  Buble رو گذاشتم .

گفتم مدیتیشن یاد دوستم افتادم . خیلی حوصله به خرج می ده و راجبه این مسائل تحقیق می کنه . منم تا حدودی دارم راجبه یه سری از مکتبای جالب چینی ازش اطلاعات می گیرم . تو بعضیاشون ایده های جالبی در مورد روح انسان ، امواج بدن و درکش مطالب نابیه که منو شیفته خودش کرده .اگه تمایل داشتید واسه شمام می گم.

دیگه براتون بگم که این مدت بجز کار تحقیق به کار خاص دیگه ای مشغول نبودم .  حتی نشد از لحظات زیبای سکوت شب هم لذت درستو حسابی ببرم . نمی دونم شاید شلوغیه تهران باعث شده از غوغای روز فراری بشم شایدم واسه اینه که میگن خدا تو  شب هزاران راز نهفته ... خلاصه تعریف نباشه یه جورایی با اسم وبم حال می کنم .  

خانواده محترم هم سلام می رسونن ! مانا فعلا مشغول اگزماشه ( یادم نیس گفته بودم یا نه داره فوق لیسانس جهانگردیشو می گیره همشم با گروهشون در حال سفره ) . پاشا هم همچنان در حال شاید درس خوندنه !  جالب می شه اگه مثه برنامه های تلویزین مسابقه بذارم  با 2 گزینه (قبول می شه – قبول نمیشه)هر کی درست گفت جایزه بدم ! ولی حالا ازین حرفا بگذرم چه با استعدادیه . زبان انگلیسی شو تازگیا تکمیل کرده می خواد اسپانیایی بخونه !  خودمم بدک نیستم ای در نیمه سلامتی به سر میبریم.

بچه های همیشه در صحنه ، خسته نباشید . بعضی از بروبچز محصل یا دانشجوهستن ایشالله تو اگزماتون موفق باشید . مرسی که بازم اومدیدو کامنت گذاشتید.

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت2:28توسط پارسا | |

امشب اگه گفتین کجام ؟!  ... اهواز !

 دوس ندارم مرموز جلوه بدم . راسش این همه جابه جایی و کم پیدایی از قبل از عید به خاطر تحقیقمه که قبل از فارغ تحصیلی شروع کرده بودم . در زمینه کاربرد انرژی هسته ای در علم پزشکی به طور خاص که قسمت خاصشو دیگه معذورم بگم . از تابستونم می خوام شروع کنم واسه ارشد خوندن یا فیزیک هسته ای یا فیزیک پزشکی ، واسم دعا کنید چون  به این دو رشته خیلی عاشقم !!! (به قول یه فیلمی!) ، باید یکیشو قبولشم. حالا نگید چه بچه درس خونه که بدم میاداااااااااااااااا

شانس منم از پریشب که اومدم هوا خاکیه ! خیلی اذیتم ، بد بختی تیکه سینه صاف کردن گرفتم ، الانم که دارم می نویسم تو اتاق خونه  یکی از بچه های اهوازیه دوره دانشگام . بچه باحالیه ، از تو اتاقش اس ام اس زده می گه ای کوفت مگه تو دستشویی گیر کردی!!! آخه من به این آدم چی بگم ... 3 دقیقه بعد ! الان تشریف آوردن ور دست بنده دارن نوشته هامو می خونن ! بی خوابی زده پس کلش ، می فرماین شاید یه روز وبمو بخونه (می خوام نخونی)...

حدودا 3 روز دیگه بر می گردم ولایت خودمون!

راستی شما ها چه کردین ؟ تعطیلات خوش گذ شت؟ از خاطرات جالبتون واسم بگید خوشحال می شم. ممنون از تک تک دوستایی که سر زدن .

فعلا امشب بای چون یه مگس تپل همش در گوشم وز وز می کنه نمی ذاره بنویسم!!!

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت1:10توسط پارسا | |

واقعآ شرمندم وااااااااااقعآ شرمندم از اینکه اینقدر دیر آپیدممنو ببخشید دوستای واقعا گلم .

ایییییییییییییییییییول فکر نمی کردم ما رو به یاد بیارین ! مرسی از این همه محبت بی پایان تک تک پیاما رو خوندم .

پساپس ! عید همگیتونم مبارک ...

دلم واسه همه تنگ شده بود . همینجا جوابا رو می دم چون راستش وقتی به وبای قشنگتون سر می زنم وقت جواب تکی رو ندارم ماشاالله یکی دوتا که نیستن دوستای گلم ،دل جدیدا آب...

عرضم به خدمتتون یه مدتی به ایران گردی مشغول بیدیم یه مدتی هم در گیر اتمام کترتی پیش از کار! هر وقت قطعی شد می گم چه کاری

خلاصه جای همگی خالی واقعا خوش گذشت هرچند خالی از حادثه های جالب هم نبود!!! که کم کم رو می کنم . منتها با ناراحتی کامل باید بگم موقتا تا چند هفته ای ممکنه هفته ای یک بارآپ شم. واقعا شرمندم خودمم اعصابم خورده ولی ...

فعلا همگی رو از راه دور و نزدیک ! می بوسم . چون الان شیرازم.عجب هواییم هست . راستی از بابت اتفاقی که تو حسینیه به خاطر انفجار چندتا از یادگاری های جنگ افتاده متاسف شدم . هنوز که هنوزه مثل اینکه باید شهید بدیم...

قربون همتون برم . فعلا بای

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت22:39توسط پارسا | |

ما برگشتیم . جااااتون خالی  خیلی خوب بود . دلم واسه همگی تنگ .

متاسفانه الانم که اومدم وقت نمی کنم جواب کامنتای نازنینتونو بدم ولی الحق و الانصاف دوسای ماهی هستین واجب شد مهمونیو زودتر به پا کنم

اونجا هوا عالی ، نیازی به لباس گرم نبود توریستا هم مثه همیشه ولو ! رفته بودیم هتل کوثر یه خانم جوونی با شوهرش هک کرده بود بیا با هم عکس بگیریم!!!! بنده خدا منو با یه هنرپیشه اشتباه گرفته بود ،معلوم بود طرفدار فیلمای ایرانیه اکران شده ی اون ور آبه . ما که زشتیم اون بنده خدا ( هنرپیشه هه) چه گناهی داشت! نپرسین که نمیگم 

روز اولم وقتی رسیدیم هتل (هشت بهشت ، هتل آپارتمان قشنگیه واسه ۹ روز از بقیه خرجش کمتره) ، داشتم وسایلو از تو ماشین در میاوردم که آقای مالک سراج هنرپیشه جنوبیه فیلم روز سوم با لبخند جلوم سبز شد ، تو اون موقعیت یادم نیومد کیه فقط گفتم چقدر واسم آشنایی که خندیدو گفت بیام کمک که تشکر کردمو بعد رفت تازه تو آسانسور یادم اومد کیه

متاسفانه تا روز ۳شنبه بیشتر نمی تونم آپ شم چون بازم باید برم سفر این بار تفریحی نیست. عید هم فکر نمیکنم بتونم سر بزنم ولی سعی خودم رو می کنم. همیشه به یادتونم . بازم ممنون از محبتتون

فعلا خداحافظ

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت15:43توسط پارسا | |

با اینکه حال نداشتم باز نشستم پای فیلم ، فیلم امشب از اون دسته فیلمای ترسناکیه که اگه ببینین ممکنه بگید مثلا خواست ما رو زیادبترسونه؟!

اما در اصل هدف نویسنده این نیست . به نظر من فیلم فوق العاده قوی ایه که به طرز شگفتی با پیاده کردن افکاری اینطوری روی کاغذ (که خیلی سخته) می خواست یه بار دیگه شما رو تو زندگی تون با کابوس روبرو کنه ، می دونید که نوشتن کابوس چقدر مشکله ،پس سفارش می کنم حتما ببینید مخصوصا اینکه هنرپیشه مورد علاقم (جان کیوزک) واقعا زیبا بازی کرده .

بازیگران :

John Cusack , Samoel L Jackson

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت2:22توسط پارسا | |

آقا یکی واسم بد شانسیو تعریف کنه ...

سفر واسه جمعه ساعت ۴ صبح جور شده ولی یه سرمایییییییییییییی خوردم که نگو ، یه سرمایییییییییییی خوردم که نگو دست گل ماما ایناس که اونشب از هولشون بدون لباس مناسب بردنم بیمارخونه!...

امروز به جای اوندفعه که طاها خودش مریض شده بود ، اومد خونه به زور چیزا خورم کرد!!! آی گفتم چیزا یاده پیزا افتادم!

امروز ایریختی بودم

الان که این جمله رو نوشتم بابا یه چی خواست رفتم دادم اومدم ،

تو دلم گفتم بیبخشید که معطل شدید!! یاد ترکه افتادم گفتم بد نیس واسه شما هم بذارمش:

نامه مادر گضنفر به گضنفر


گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه

ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده

همين ديگه .. خبر جديدي نيست
قربانت .. مادرت

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم

دلم از حالا واسطون یه ریزه شده  

فردا شبم میامااااااا

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت0:32توسط پارسا | |

نمی خواستم بد قولی کنم چون قرار بود تا قبل از مسافرت هر شب دفترم آپ بشه منتها دیشب اتفاقی افتاد که نشد بیام . واقعیتشم زیاد حوصله  طولانی نوشتنم ندارم – تا حالا فککنم از نوع نوشتنم فهمیدین – از اونجاییم که می خوام مثل بعضی وب نویسا که برای جلب خواننده یه موضوعی رونصفه  مطرح می کنن  تا خواننده بمونه تو کفش ! نباشم ، مجبورم تقریبا بگم چی شد ، از گفتن خاطرات شیرین و اونایی که می شه ازشون عبرت گرفت خوشم میاد ولی امشب خاطرم مال دیشبه و ناشیرین! ولی خداییش وقتی می گن طرف یهو بد شانسی میاره یعنی من!

دیروز عصر حدود ساعت ۶ رفتم باشگاه –نزدیک خونس- 7:30 که برگشتم دیدم فقط گلی خانم هستش اونم اینکه انگار می خواد یه چیزی بگه ، پاپیچش نشدم ، گذ شت ، 8 اومد من من کنان گفت پارسا جان یه چی می گم دعواش نکنی ، تا اینو گفت شستم خبر دار شد باز پاشا یه کاری کرده  ( قول داده بودم راجبش بگم خیر سرش مثلا 19 سالشه دیپلمش ریاضیه بازم خیر سرش می خونه واسه کنکور!!! شیطتنت و سر به هواییش از حد تجاوز کرده ، کاری به کارشم ندارم ولی  نمی دونم چرا بام کارده منم پنیر ! ) – خلاصه گفت ماشینمو بدون اجازه برده ...

 هر چی گوشیشو می گرفتم بر نمی داشت تا اینکه وقتی بابا رفت بالا دید جا گذاشته تو اتاقش . چند تا ازدوستاشم که گرفتم گفتن  باش نبودن .

بیچاره گلی خانمم مجبور شد دیشبو بمونه . تا اینکه حدود 10:30 یکی از دوساش زنگ زد داشت می گفت پاشا تصادف کرده خودش نشد زنگ بزنه که خبر بده  ، قطع شد ، بعدش هر چی گرفتم می گفت خاموشس . دیگه نمی دونید چه حالی شدم ،  زنگ زدم به یکی دیگه ، گوشیو برداشت تا دیدم با بغض داره حرف می زنه دیگه نفهمیدم چی شد فقط تا 12 شب بیمارستان بودم ؛ به قول خودش آسمم زده بود بالا.  حالم که بهتر شد دیدم جنازه ی سالمش ! وایساده بالا سرم آمادس واسه آبغوره – نگو آقا ماشینو که برده صاف رفته تو سپر یه ماشین که رانندشم خانم بوده – افسره گفته جلویی به خاطر ترمز ناگهانی مقصره-حدود 1.5 میلیونم خرج ورداشته . گوشی دوستشم یهو شارژش تموم شده آخری هم همون لحظه فهمیده عموش فوت کرده که من دیگه امان ندادم چیزی بگه ... به نظر شما این همه خوشانسی چطور یه شبه سر یه نفر هوار می شه ؟!!!

دلم واستون یه ذره شده بود ، دوستون دارم فعلا بای تا برم سراغ وب دوسای پیوندیم

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت0:52توسط پارسا | |

یه سلام داغ زمستونی! به همه دوستان و ممنون از کامنتای ماهتون همچنین دوستی که با مبایل سر می زنه ... ممنون از توجهت که تو دانشگاهم سر می زنی به تمام همکلاسیای درسخونت سلام برسون.

امشب حس فیلم نیست بجاش گفته بودم که جایی دعوتم اونم با یه من رودروایسی ...با کلی ژستو تریپو کتوشلوارو .........! رفتم ، آقا تا نشستم ، یه دختر خانم ! مات شده بود به چشای من هر چی سرمو اینور اونور می کردم فایده ای نداشت ، گفتم شاید چشاش گیر داره !

بعد از ۱۰ دقیقه بابای دختره اومد نشست پیشم من باب آشنایی . (راستی دختر خانمه ۲ سالش بود!) . تازه گرم صحبت شده بودیم که متوجه شدم دورو وریا دارن نگام می کننو دندون نشون می دن!!! که دیدم اون دختر خانم پایین کتمو چسبیده هی میکشه و صدام می کنه ...، حالا چییییییییی : ماما ، ماما از اونا ماما ماما از اونااااااااااااااااااا... (یعنی ژله). 

تصور کنید قیافه منو که نمی دونم چه شباهتی به مامانش دارم!!! باباشم در کمال خونسردی جلو همه می گه بچم از هر کی خوشش بیاد بش می گه ماما!!!!!  ای خداااااااااااااااااااااااااااااا

 - خواستم بگم پس خیالت راحته بچت لوت نمی ده، همه رو ماما حساب می کنه-

ولی حالا که بش فکر می کنم خندم می گیره باز خدا رو شکر به اسم صدام نکرد ؛ نمی دونم مثلا ... پری

پاشا وقتی می خواد اذیتم کنه تو خونه بلند صدام می کنه پری. می دونم ، قرار بود از پاشا و مانا هم بگم ،ولی فکر کنم امشب طولانی شده و شمام خسته ، تو کامنت بعدی می گم . فعلا شبتون خوش

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت0:40توسط پارسا | |

دیانا خانم مجبور شدم بعد از چند کامنت اینجا جواب بدم آخه نه آدرسه وبی زدی نه ایمیلی

اول اینکه از همگی به خاطر دوستیه با صداقتو لطفی که به من دارید واقعا تشکر می کنم و اینکه قدم همگی گل بارون خوش اومدین . خاطراتی که هر ازگاهی دوستان میفرستن هم واقعا جالبو خوندنین پیشنهاد می کنم دوستای گلم کامنت بقیه دوستاشونم بخونن...

هنوز کماکان مشکل باز شدن عکس کمی تا قسمتی ابری وجود دارهپیشنهاد می کنم اگه اول تمایل به دیدن عکسی از فیلم دارید و بعد خود فیلم و عکسای من هم باز نشد به سایت

http://www.empiremovies .com/titles/posters

سر بزنید یا سایتای دیگه ...اما مطمئن باشید فیلمایی که معرفی می کنم فیلمای تاپین

از این به بعد واسه روی گل بعضی از دوستا اسم هنرپیشه هاشم می نویسم این فیلم دیشبم که معرفی کردم تقریبا ترسناکه من که از صحنه سازیش خیلی خوشم اومد

امشب هم یه جا مهمونم که خیلی باشون رودروایسی دارم نمیشه نرم... آخر شب می بینمتون!

+نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت13:9توسط پارسا | |

تو آپ قبلی یه خاطره از گلی خانمه خودمونه وقت کردی بخون

فیلم امشبم از اون فیلم جالبای جنایی بود...

___IDENTITY___

با بازی یکی از هنرپیشه های مورد علاقه خودم :

John Cusack, Ray Liotta, Amanda Peet, Alfred Molina, Clea DuVall, Rebecca De Mornay

+نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت1:31توسط پارسا | |

مثل اینکه همه به این گلی خانم ما خیلی لطف دارین  ( حسودیمان می شوددد)  مرسی از اینهمه ابراز احساسات پاکتون...

واسه همین امروزو به ایشون اختصاص دادمو می خوام اولین خاطره ای که یهو به ذهنم رسیدو بگم ، قبلش یه چیزی ، گفتم می خوام واسه دوستام ازت مثل همیشه تعریف کنم طفلک ذوق کرد گفت : الهی قربونت بشم یه روز همشونو دعوت کن یه ناهار خوشمزه بدم نوش جون کنن!!! بچه ها بشمرین جمعا چندتا میشین تا حساب دستم باشه

خدا دخترشو بیامرزه ، فاتحه خونیش که رفتم بعد از مراسمی که بابام واسش تو مسجد گرفته بود رفتیم خونشون ، - راستی ۲ تا نوه هاش ۲ تا پسرن که یکیشون ۶ سال ازم کوچیکتره اون یکیم ۸ سال ولی منو بزرگتره طوری هستیم که انگار اختلاف سنی نداریم هیکلا هم تقریبا همین طور - مامان و بابا و پاشا -۵ سال کوچیکتره بعدا راجبه پاشا و مانا خواهرم هم می گم- زودتر رفتن من موندم پیش امیر (نوه بزرگش)، ساعت ۹اومدم برم که دیدم کفشام نیست هر چی گشتم، نبود ، گلی خانم گفت چی شده مادری؟ هنوز چیزی نگفته شروع کرد اوا خاک بسرمو خدا منو بکشه و ........... !!!  چیزی که یادمه چشای گرد امیر و دهن باز و درآوردن کفشاش از پاش به سرعت برق توسط گلی خانم دیگه بقیشو بخونید ...حالا بیا درسش کن جدا شرمنده شدم 

+نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت19:42توسط پارسا | |

امروز فهمیدم که برنامه بهم خورده یعنی مسافرت کنسل.

 دختر خالم با همسرش بورسیه داره انگلیس ،یکشنبه پروازشه ما هم باید باشیم واسه بدرقه،  آخه هم زشته نباشیم هم اینکه با علی صمیمیم...حالا معلوم نیست کی تصمیم جدی بگیریم ، ولی یه خوبی ای که داشت اینه که بازم میام پیش بروبچز نتی امشب حوصله ی فیلم دیدن نداشتم... فقط بی صدا فریاد کن و یک مشت پر عقاب رو دیدم!

این متنو تا اینجا چند دقیقه ای نوشته باشم خوبه ؟  چهل دقیقه فیکس! بعد از جمله قبلی احساس کردم یه وره خونه پکید ! سریع رفتم پایین - از تو آشپزخونه صدای گریه میومد - دیدم گلی خانم - که تو متنای قبلی معرف حضورتون بودن و قرار شد راجبش بگم-ایستاده یه جا دست رو دست گذاشته مثل ابر بهار گریه می کنه ، سر چرخوندم دیدم از ماشین ظرفشویی دود زده بالا و از صداش رنگ گلی پریده، نگو اومده پریزو بزنه تو برق اتصالی داده.  بنده خدا می گفت باید جاش بخرم حتی اگه بابات نخواد   - گلی خانم یه خانم ماهیه که نگو از بچگی خونمون کار میکنه ، طفلک یه دختر داشت با ۲ تا نوه که دخترش ۲ سال پیش فوت کرد ، هنوز دوست داره مثل قدیما قصه بگه تا دیگه از پرده اتاقم نترسم!  آخه بچه که بودم وقتی پرده اتاقم با باد تکون می خورد تو دلم می گفتم باز اومد! حالا کی اومد خدا می دونه( نه بابا حالا دیگه قصه نمیگه ها)، از هیچ کسم تو خونه حساب نمی بره اونقده باحاله یه بار به خاطر من حال بابای بیچارمو گرفت بعدا واستون می گم- کلی با ماشین ور رفتم تا سیماشو درست کردم خودش چیزیش نشده بود ، گلی خانمم که داشت بال درمی آورد ، بفرمایید قهوه جایزه دسته گل جمکنونه 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت1:27توسط پارسا | |

سلام دوستای گل

کسایی که نتونستن آدرسی که تو ۲ متن قبل(دیشب) رو باز کنن همون آدرسو در قسمت بالای صفحشون(ادرس بار) کپی کنن حتما میاد...

در مورد عکسا هم من به روش سنتی! یعنی کپی پیست آدرسش در قسمت افزودن تصویر ، انجام می دم... برای خودم بعدا خوب میان ، اولین باره که با این مشکل روبرو می شم...هر کدوم از شما که راه چاره ای می دونه خوشحال می شم بم بگه

ممنون از توجه تک تکتون ... 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت14:31توسط پارسا | |

امروز درگیر کارای قبل از سفر بودم ، همون که تو متنای قبلی گفتم ممکنه جمعه بریم اصفهان...

الان که نوشتم اصفهان یهو این شعرو زمزمه کردم:

 دلم می خواد به اصفهان برگردم ، بازم به اون نصف جهان برگردم...( با کمی پس و پیش)

فیلم امشب تو مایه های متن تنها(یکی از بچه های پیوند وبلاگی ، که نامه یه بچه ی طلاق رو تو وبش زده بود) است!

تو فیلم یه دختر ، واسه مامانش دنبال شوهر می گرده! فیلم فانتزی و خوش آب و رنگیه...

___The Perfect Man___

دوستان یه سؤال : عکسا براتون راحت باز می شه؟

+نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت1:2توسط پارسا | |

اونقدر حالم خراب شد که فقط ۵دقیقه تو اتاق راه می رفتم و نفس عمیق می کشیدم...

 من فقط با دیدنش حالم دگرگون شده خدا به خودش صبر بده . نمی خواستم به شما ، اگه ندیدینش ، نشون بدم اما خوب گفتم شاید مثل من بیشتر شکرگزار بشیدو روزی صد مرتبه به این فکر کنیم که چقدر اوضاعمون بهتره... 

اگر تمایل دارید به این صفحه برید...

http://p30web.wordpress.com/2008/02/15/%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%87-%d9%86%d8%aa%d9%88%d9%86%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%da%a9%d9%86%d9%85%d9%88%d9%84%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87/

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت20:38توسط پارسا | |

3

امروز اینقدر خستم که حوصله خاطره نوشتن ندارم .

تمام روزو با آقا طاها(یکی از دوستای گل و صمیمیم) بودم ُ خیر سرم مثلا رفته  بودم مهمونی همش باید طبق دستورات و فرمایشات مامی سارا انواع و اقسام داروجات شیمیایی و گیاهی می ریختم تو حلقوم این بچه .

 ایشون سرما تشریف خوردن! با یه تب ۱.۵ درجه ریشتر! اینم اینجور موقع ها از طبابت گیاهی مامی جونش در امان نمی مونه.

خلاصه فقط رسیدم فیلم بخونم . ها ؟ نه ببینم . از بس تو فکر کتابای نخوندمم. کتابخونم یکی از وسایل عشقولانه ی اتاقمه

فیلم امشبم مثل Crash یکی از فیلمای با محتوا بود . در مورد حقوق زنان ! خانما خوششون میاد.نه دیگه اونقدرام ما مردا( البته فقط خودم) بد نیستیم که به حقوق زنان احترام نذاریم ، من که معتقدم هر کسی به حقوق انسانی تجاوز کنه اول دفعه باید به انسان بودن خودش شک کنه. اوه خیلی دونشگاهی بود نه!

___North Country___

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت23:47توسط پارسا | |

امروز اتفاق خاصی نیفتاد واسه همین فقط فیلمی که دیدم رو معرفی می کنم. امیدوارم خوشتون بیاد بخصوص نسیم جان که فیلم غیر اکشن خواسته .

بعضی فیلمام مال همین سال نیستنا  اینو واسه بروبچزی که فقط به روز فیلم می بینن گفتم.

____Crash____

Crash یکی از فیلمای پر محتواییه که دیدم . یه ایرونی هم تووش بازی می کنه.حتمآ خوشتون میاد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت1:30توسط پارسا | |

سلام بچه ها

امروز داشتم دفترچه خاطرات کاغذیمو ورق می زدم. راستی این شکلیه : یه دفتر قرمز براق متوسط .پشت جلدش عکس یه پروانس جلد روشم یه پنجرست با یه پرده کرم که منگوله هاش بش آویزونه . درش مثل بقیه دفترا از کنار باز نمی شه همون پنجره رو باید از وسط به دو طرف باز کنی.

چشمم خورد به یکی از خاطرات دبیرستان :

۱ - معلم ریاضیمون یه آقای مهربون اصفهانی خیلی خوش خنده بود ، یه روز اومد گفت بچه ها من هفته دیگه ۳شنبه مریض می شم! ما هم هاج و واج نگاش می کردیم که نکنه علم غیب داره!

هر چی پرسیدیم آقا از کجا می دونیدوخدا بد نده و از این حرفا چیزی نگفت.

هفته بعد روز ۲شنبه آقای عباسی اومد گفت بچه ها کم کم آثار مریضیم داره نمایان می شه .

ماهم چهارچشمی نگاش می کردیم نکنه یهو وسط کلاس ولوشه ، که گفت فردا دارم میرم اصفهان عروسی خواهرمه شمام فردا نیاین سر کلاسمو برید حال کنید !

نگو می خواسته ما رو یهو سورپرایز کنه! یادش بخیر

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت17:55توسط پارسا | |

 

تقریبآ هر شب مثل خیلی از شماها فیلم نگاه می کنم اگه دوست داشته باشین اسماشونو تو دفترم بنویسم تا شما دوستای گلمم ببینیدو لذت ببرید. اگه مایلید یه اشاره به این موضوع تو کامنتای گلتون بکنید.

فعلآ یکیش چند دقیقه پیش تموم شد!      

____Shoot'Em Up____

یه فیلم اکشن فوق العاده جذاب . پیشنهاد می کنم اگه ندید حتمآ ببینید!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت1:24توسط پارسا | |