تبليغاتX
*غوغای سکوت در دل شب*
دفترچه خاطرات تنهایی

سلام

اینجا تهران است دفتر خاطرات پارسا ...!         

درگیرم ... درگیرم به خدا . نگید بد قوله که گریه می کنماااااااااااااااا !!

اگه خدا بخواد از آخرین سفر تحقیقاتیم  برگردم نمی ذارم راحت بخوابین ! هر شب وبمو منفجر می کنم .

شاید 4 شنبه یا 5 شنبه همین هفته برم اصفهان واسه همین کارم . یه 1هفته ای طول می کشه ولی با گرفتن تائیدیه  پروژه دیگه خلاص می شم .

این تابستون بعد از فارغ التحصیلیم (از بهمن ماه) اولین تابستونیه که مهر ماه نداره!!! هر چند از همون ماه باید جدی تر واسه فوق شروع کنم .

خبر خاصی هم نیست جز دوری شما ... ممنون از تک تک دوستای گلی که بعد از این همه مدت اومدمو دیدم هنوز سر می زننو کامنت گذاشتن ... اسم وبتونو هر دفعه بنویسین ممنون می شم .

این روزا خیلی بازار وبا کساده ... پ ما همچینم بد قول نیستیم نه ؟!

قربون همتون دعا کنید آپ بعدیم با خنده بیام !

مواظب خودتون وجفتیتووون باشید ! بای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:17  توسط پارسا  | 

سلام .

ایندفه زودتر اومدم  . حوصلم چند  روزه خیلی زود سر می ره !

براتون بگم که امشب  مراسم خواستگاری کنون از مانا خانم  بود و از اونجایی که ایشون بشون  خیلی خوش می گذره ، بلافاصله و بدون هیچ معطلی زدن تو برجکه آقا داماد و فرمودن ، سریعا  ابلاغ بفرمایید NO !!! یعنی حالا حالاها خواهر گرامی تشریف دارن . من  چیزی نمی تونم  بگم تصمیم با خودشه .

پاشا خان هم همچنان مشغول تست زدنه . تا ببینیم تیر ماه چه کار می کنه . 

دیگه خبر خاصی نیست جز آرزوی سلامتی شما دوستای گل . بازم میام اگه زودتر از این پروژه خلاص شم .

فعلا شب همگی خوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:13  توسط پارسا  | 

سلام . خوبین ؟

تقریبا 4 هفته دیگه کارم تموم می شه و راحتتر می تونم به دفتر خاطراتم و شما سر بزنم فکر کنم دوستایی که امتحانین هم تااون موقع خلاص شده باشن . امیدوارم همتون موفق باشید .

خیلی وقته خاطره نگقتم که امشب می خوام بگم . یاد استاد الکترومغناطیس 1 ام بخیر . قابل توجه بچه های ترک زبان ، ایشون لهجه فوق العاده غلیظه ترکی داشتن .  یکی از بچه ها (از پسرا ) حدود3 جلسه ای بود که سر کلاس این استاد نیومده بود ، تو کلاس بیشتر جفت من می نشست. یه روز استاد همه رو ساکت کرد و یه قیافه جدی به خودش گرفت و رو به من گفت :( با لهجه بخونید)

پارسا ... مجید 3  جلسس گایبه ،  بش گفتی بیاد ؟

 منم با اینکه ازش خبری نداشتم مثلا به نفعش گفتم آره استاد بش گفتم منتها هنوز گرفتاره !!

استادم برگشت گفت : آخره ساعت بیا یه چی بت بگم یا نه نمی خواد همین جا می گم .

بعد شروع کرد راه رفتن جلو تخته و  شمرده شمرده اینا رو جلو همه گفتن : بش سر می زنی که ؟ همین امشب برو پیشش . بشین کنارش . حالشو بپرس . بعد برو نزدیک  گوشش . طوری که دهنت رو گوشش باشه . بعد سوره یاسین رو واسش بخون بگو د بیا سر کلاس دیگه ... ** تصور کنید همین که استاد گفت سوره یاسینو بخون کلاس از خنده منفجر شد دیگه بقیه حرفاش با خنده بچه ها و خودم قاطی شد ...**

منم شب با یکی از بچه ها که خونشو بلد بود یه سر رفتیم دمه خونش ببینیم اصلا زندس یا نه ... که دیدیم نه خودش چیزیش نی . حالا منم گیر داده بودم مجید برو قرآن بیار کارت دارم  .اونم هاج و واج نگامون می کرد . آخر سر مجبورش کردیم رفت آورد . گفتم استاد گفته سوره یاسینو واست بخونم خر جان ، شاید گوش بدی بیای سر کلاس ، که خودشم زد زیره خنده ...

شبتون شاد و خوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:57  توسط پارسا  | 

سلام

مرسی از لطفتون . منم امیدوارم شما دوستای خوبم اگه هنوز دانشگاه قبول نشدین اون رشته ای که باب دلتونه قبول شید یا اگرم شدید تو مسیر تحصیل موفق باشیدو بتونید تو زندگیتون ازش استفاده کنید !

راسش بعضی از دوستای گلم پیام شخصی دادن که سرم واسچی شلوغه که باید بگم اگه واقعا مشتاق دونستن هستید مطالب قبلی رو بخونید اونجا اشاراتی کردم .

یه پوزششششششششششششششش !!! به بعضی از وبا وقت نمی کنم سر بزنم ، در واقع نوبتی می یام ، اگه دیر به دیر کامنتی ازم بدست  دوس جونام می رسه واقعا عذر می خوام  . اما مطمئن باشید میام و هر دفه تک تک مطلبای جالبتونو می خونم .

 

خلاصه.................

 

شمالم تموم شد . جاتون خالی ، هوا خوب !!! تا قسمتی تمام ابری ! البته نه کل 3 روز . فقط یه فایده داشت اونم معلوم نیست کی خارج از جو ما (بروبچ وبی) اومده وبمو خونده چشمون زده رفته!!! چش نداشته این یه خورده تفریح بعده کار ما رو ببینه . از فوران شانسه همیشگی اینبار دوست طاها خان سرما خورده بودن و دو دستی تقدیم ما دو تا نیز کردند!!! آیییییییییییییییی هممون ترکیدیم از بس عطسه و سرفه کردیم این چه بلا سرمایی بود همیشه 2 روزه خوب می شدم . حالا خدا رو شکر روز آخر علائمش نمایان شد . منو طاها به هم زنگ می زنیم همدیگرو اشتباه می گیریم!

 

بحث عوض ...  بعضیا فیلم معرفی می کننننننننننن ! به به ... به به ...سحر جان هر دوتا شونو دیده بودم . جواب سوالت : اولی جز 4 استاره خیلی قشنگه دومی 3 استار، قشنگه (البته به نظر من) ممنونم . اکه بازم فیلم قشنگ داشتی بگو ، خوشحال می شم.

 

           

یه مدتیم وقت دیدن فیلم نداشتم که بزنم هم گفتم تکراری می شه .

 

دیگه برم بخوابم . دارم خفه می شم ! دعا کنید این جوشونده های مامانه طاها روی منم تاثیر بذاره !!!  (گلی خانم درس می کنه به سفارش ایشون چون مامان ما اهل این چیزا نی !) گلی خانممم همچنان منتظر شام دادنه هاااااااااااااااا

فعلا شب بخیر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:3  توسط پارسا  | 

سلام

این مدت واقعآ سرم شلوغ بود . تا حدودی از لحاظ جسمی خسته شدم . به خاطر همین الان به پیشنهاد دو تا از بچه ها، یه جای خوش آبوهوام ...

دقیقا کنار دریا ! منتها با 70 ،80 قدم فاصله (از پشت شیشه اتاق) .

الان بگم در چه حالم؟

قبلش واقعا جاتون خالی ...قصدمم از گفتنش فقط خالی نذاشتن صفحه واینکه لحظه ای اگه دوست داشتید با جملات مدیتیشن کنید! (مدیتیشنو  از یکی از دوستام یاد گرفتم مدتیه دارم روش کار می کنم و واقعا جالبه )

 تو اتاقی که در و پنجره بزرگ رو به دریا داره رو تخت نشستم ،صدای آبو می شه شنید و یه نسیم خنکم میاد تو که نفس آدمو تازه می کنه . ذهنم از هر چی درگیریو کار که تو این 2و3 هفته داشتم ، خالی شده . آهنگ خوشگله Quando هم از خواننده عزیزم Michael  Buble رو گذاشتم .

گفتم مدیتیشن یاد دوستم افتادم . خیلی حوصله به خرج می ده و راجبه این مسائل تحقیق می کنه . منم تا حدودی دارم راجبه یه سری از مکتبای جالب چینی ازش اطلاعات می گیرم . تو بعضیاشون ایده های جالبی در مورد روح انسان ، امواج بدن و درکش مطالب نابیه که منو شیفته خودش کرده .اگه تمایل داشتید واسه شمام می گم.

دیگه براتون بگم که این مدت بجز کار تحقیق به کار خاص دیگه ای مشغول نبودم .  حتی نشد از لحظات زیبای سکوت شب هم لذت درستو حسابی ببرم . نمی دونم شاید شلوغیه تهران باعث شده از غوغای روز فراری بشم شایدم واسه اینه که میگن خدا تو  شب هزاران راز نهفته ... خلاصه تعریف نباشه یه جورایی با اسم وبم حال می کنم .  

خانواده محترم هم سلام می رسونن ! مانا فعلا مشغول اگزماشه ( یادم نیس گفته بودم یا نه داره فوق لیسانس جهانگردیشو می گیره همشم با گروهشون در حال سفره ) . پاشا هم همچنان در حال شاید درس خوندنه !  جالب می شه اگه مثه برنامه های تلویزین مسابقه بذارم  با 2 گزینه (قبول می شه – قبول نمیشه)هر کی درست گفت جایزه بدم ! ولی حالا ازین حرفا بگذرم چه با استعدادیه . زبان انگلیسی شو تازگیا تکمیل کرده می خواد اسپانیایی بخونه !  خودمم بدک نیستم ای در نیمه سلامتی به سر میبریم.

بچه های همیشه در صحنه ، خسته نباشید . بعضی از بروبچز محصل یا دانشجوهستن ایشالله تو اگزماتون موفق باشید . مرسی که بازم اومدیدو کامنت گذاشتید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:28  توسط پارسا  | 

امشب اگه گفتین کجام ؟!  ... اهواز !

 دوس ندارم مرموز جلوه بدم . راسش این همه جابه جایی و کم پیدایی از قبل از عید به خاطر تحقیقمه که قبل از فارغ تحصیلی شروع کرده بودم . در زمینه کاربرد انرژی هسته ای در علم پزشکی به طور خاص که قسمت خاصشو دیگه معذورم بگم . از تابستونم می خوام شروع کنم واسه ارشد خوندن یا فیزیک هسته ای یا فیزیک پزشکی ، واسم دعا کنید چون  به این دو رشته خیلی عاشقم !!! (به قول یه فیلمی!) ، باید یکیشو قبولشم. حالا نگید چه بچه درس خونه که بدم میاداااااااااااااااا

شانس منم از پریشب که اومدم هوا خاکیه ! خیلی اذیتم ، بد بختی تیکه سینه صاف کردن گرفتم ، الانم که دارم می نویسم تو اتاق خونه  یکی از بچه های اهوازیه دوره دانشگام . بچه باحالیه ، از تو اتاقش اس ام اس زده می گه ای کوفت مگه تو دستشویی گیر کردی!!! آخه من به این آدم چی بگم ... 3 دقیقه بعد ! الان تشریف آوردن ور دست بنده دارن نوشته هامو می خونن ! بی خوابی زده پس کلش ، می فرماین شاید یه روز وبمو بخونه (می خوام نخونی)...

حدودا 3 روز دیگه بر می گردم ولایت خودمون!

راستی شما ها چه کردین ؟ تعطیلات خوش گذ شت؟ از خاطرات جالبتون واسم بگید خوشحال می شم. ممنون از تک تک دوستایی که سر زدن .

فعلا امشب بای چون یه مگس تپل همش در گوشم وز وز می کنه نمی ذاره بنویسم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:10  توسط پارسا  | 

واقعآ شرمندم وااااااااااقعآ شرمندم از اینکه اینقدر دیر آپیدممنو ببخشید دوستای واقعا گلم .

ایییییییییییییییییییول فکر نمی کردم ما رو به یاد بیارین ! مرسی از این همه محبت بی پایان تک تک پیاما رو خوندم .

پساپس ! عید همگیتونم مبارک ...

دلم واسه همه تنگ شده بود . همینجا جوابا رو می دم چون راستش وقتی به وبای قشنگتون سر می زنم وقت جواب تکی رو ندارم ماشاالله یکی دوتا که نیستن دوستای گلم ،دل جدیدا آب...

عرضم به خدمتتون یه مدتی به ایران گردی مشغول بیدیم یه مدتی هم در گیر اتمام کترتی پیش از کار! هر وقت قطعی شد می گم چه کاری

خلاصه جای همگی خالی واقعا خوش گذشت هرچند خالی از حادثه های جالب هم نبود!!! که کم کم رو می کنم . منتها با ناراحتی کامل باید بگم موقتا تا چند هفته ای ممکنه هفته ای یک بارآپ شم. واقعا شرمندم خودمم اعصابم خورده ولی ...

فعلا همگی رو از راه دور و نزدیک ! می بوسم . چون الان شیرازم.عجب هواییم هست . راستی از بابت اتفاقی که تو حسینیه به خاطر انفجار چندتا از یادگاری های جنگ افتاده متاسف شدم . هنوز که هنوزه مثل اینکه باید شهید بدیم...

قربون همتون برم . فعلا بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:39  توسط پارسا  | 

ما برگشتیم . جااااتون خالی  خیلی خوب بود . دلم واسه همگی تنگ .

متاسفانه الانم که اومدم وقت نمی کنم جواب کامنتای نازنینتونو بدم ولی الحق و الانصاف دوسای ماهی هستین واجب شد مهمونیو زودتر به پا کنم

اونجا هوا عالی ، نیازی به لباس گرم نبود توریستا هم مثه همیشه ولو ! رفته بودیم هتل کوثر یه خانم جوونی با شوهرش هک کرده بود بیا با هم عکس بگیریم!!!! بنده خدا منو با یه هنرپیشه اشتباه گرفته بود ،معلوم بود طرفدار فیلمای ایرانیه اکران شده ی اون ور آبه . ما که زشتیم اون بنده خدا ( هنرپیشه هه) چه گناهی داشت! نپرسین که نمیگم 

روز اولم وقتی رسیدیم هتل (هشت بهشت ، هتل آپارتمان قشنگیه واسه ۹ روز از بقیه خرجش کمتره) ، داشتم وسایلو از تو ماشین در میاوردم که آقای مالک سراج هنرپیشه جنوبیه فیلم روز سوم با لبخند جلوم سبز شد ، تو اون موقعیت یادم نیومد کیه فقط گفتم چقدر واسم آشنایی که خندیدو گفت بیام کمک که تشکر کردمو بعد رفت تازه تو آسانسور یادم اومد کیه

متاسفانه تا روز ۳شنبه بیشتر نمی تونم آپ شم چون بازم باید برم سفر این بار تفریحی نیست. عید هم فکر نمیکنم بتونم سر بزنم ولی سعی خودم رو می کنم. همیشه به یادتونم . بازم ممنون از محبتتون

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:43  توسط پارسا  | 

با اینکه حال نداشتم باز نشستم پای فیلم ، فیلم امشب از اون دسته فیلمای ترسناکیه که اگه ببینین ممکنه بگید مثلا خواست ما رو زیادبترسونه؟!

اما در اصل هدف نویسنده این نیست . به نظر من فیلم فوق العاده قوی ایه که به طرز شگفتی با پیاده کردن افکاری اینطوری روی کاغذ (که خیلی سخته) می خواست یه بار دیگه شما رو تو زندگی تون با کابوس روبرو کنه ، می دونید که نوشتن کابوس چقدر مشکله ،پس سفارش می کنم حتما ببینید مخصوصا اینکه هنرپیشه مورد علاقم (جان کیوزک) واقعا زیبا بازی کرده .

بازیگران :

John Cusack , Samoel L Jackson

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:22  توسط پارسا  | 

آقا یکی واسم بد شانسیو تعریف کنه ...

سفر واسه جمعه ساعت ۴ صبح جور شده ولی یه سرمایییییییییییییی خوردم که نگو ، یه سرمایییییییییییی خوردم که نگو دست گل ماما ایناس که اونشب از هولشون بدون لباس مناسب بردنم بیمارخونه!...

امروز به جای اوندفعه که طاها خودش مریض شده بود ، اومد خونه به زور چیزا خورم کرد!!! آی گفتم چیزا یاده پیزا افتادم!

امروز ایریختی بودم

الان که این جمله رو نوشتم بابا یه چی خواست رفتم دادم اومدم ،

تو دلم گفتم بیبخشید که معطل شدید!! یاد ترکه افتادم گفتم بد نیس واسه شما هم بذارمش:

نامه مادر گضنفر به گضنفر


گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه

ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده

همين ديگه .. خبر جديدي نيست
قربانت .. مادرت

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم

دلم از حالا واسطون یه ریزه شده  

فردا شبم میامااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:32  توسط پارسا  | 

نمی خواستم بد قولی کنم چون قرار بود تا قبل از مسافرت هر شب دفترم آپ بشه منتها دیشب اتفاقی افتاد که نشد بیام . واقعیتشم زیاد حوصله  طولانی نوشتنم ندارم – تا حالا فککنم از نوع نوشتنم فهمیدین – از اونجاییم که می خوام مثل بعضی وب نویسا که برای جلب خواننده یه موضوعی رونصفه  مطرح می کنن  تا خواننده بمونه تو کفش ! نباشم ، مجبورم تقریبا بگم چی شد ، از گفتن خاطرات شیرین و اونایی که می شه ازشون عبرت گرفت خوشم میاد ولی امشب خاطرم مال دیشبه و ناشیرین! ولی خداییش وقتی می گن طرف یهو بد شانسی میاره یعنی من!

دیروز عصر حدود ساعت ۶ رفتم باشگاه –نزدیک خونس- 7:30 که برگشتم دیدم فقط گلی خانم هستش اونم اینکه انگار می خواد یه چیزی بگه ، پاپیچش نشدم ، گذ شت ، 8 اومد من من کنان گفت پارسا جان یه چی می گم دعواش نکنی ، تا اینو گفت شستم خبر دار شد باز پاشا یه کاری کرده  ( قول داده بودم راجبش بگم خیر سرش مثلا 19 سالشه دیپلمش ریاضیه بازم خیر سرش می خونه واسه کنکور!!! شیطتنت و سر به هواییش از حد تجاوز کرده ، کاری به کارشم ندارم ولی  نمی دونم چرا بام کارده منم پنیر ! ) – خلاصه گفت ماشینمو بدون اجازه برده ...

 هر چی گوشیشو می گرفتم بر نمی داشت تا اینکه وقتی بابا رفت بالا دید جا گذاشته تو اتاقش . چند تا ازدوستاشم که گرفتم گفتن  باش نبودن .

بیچاره گلی خانمم مجبور شد دیشبو بمونه . تا اینکه حدود 10:30 یکی از دوساش زنگ زد داشت می گفت پاشا تصادف کرده خودش نشد زنگ بزنه که خبر بده  ، قطع شد ، بعدش هر چی گرفتم می گفت خاموشس . دیگه نمی دونید چه حالی شدم ،  زنگ زدم به یکی دیگه ، گوشیو برداشت تا دیدم با بغض داره حرف می زنه دیگه نفهمیدم چی شد فقط تا 12 شب بیمارستان بودم ؛ به قول خودش آسمم زده بود بالا.  حالم که بهتر شد دیدم جنازه ی سالمش ! وایساده بالا سرم آمادس واسه آبغوره – نگو آقا ماشینو که برده صاف رفته تو سپر یه ماشین که رانندشم خانم بوده – افسره گفته جلویی به خاطر ترمز ناگهانی مقصره-حدود 1.5 میلیونم خرج ورداشته . گوشی دوستشم یهو شارژش تموم شده آخری هم همون لحظه فهمیده عموش فوت کرده که من دیگه امان ندادم چیزی بگه ... به نظر شما این همه خوشانسی چطور یه شبه سر یه نفر هوار می شه ؟!!!

دلم واستون یه ذره شده بود ، دوستون دارم فعلا بای تا برم سراغ وب دوسای پیوندیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:52  توسط پارسا  | 

یه سلام داغ زمستونی! به همه دوستان و ممنون از کامنتای ماهتون همچنین دوستی که با مبایل سر می زنه ... ممنون از توجهت که تو دانشگاهم سر می زنی به تمام همکلاسیای درسخونت سلام برسون.

امشب حس فیلم نیست بجاش گفته بودم که جایی دعوتم اونم با یه من رودروایسی ...با کلی ژستو تریپو کتوشلوارو .........! رفتم ، آقا تا نشستم ، یه دختر خانم ! مات شده بود به چشای من هر چی سرمو اینور اونور می کردم فایده ای نداشت ، گفتم شاید چشاش گیر داره !

بعد از ۱۰ دقیقه بابای دختره اومد نشست پیشم من باب آشنایی . (راستی دختر خانمه ۲ سالش بود!) . تازه گرم صحبت شده بودیم که متوجه شدم دورو وریا دارن نگام می کننو دندون نشون می دن!!! که دیدم اون دختر خانم پایین کتمو چسبیده هی میکشه و صدام می کنه ...، حالا چییییییییی : ماما ، ماما از اونا ماما ماما از اونااااااااااااااااااا... (یعنی ژله). 

تصور کنید قیافه منو که نمی دونم چه شباهتی به مامانش دارم!!! باباشم در کمال خونسردی جلو همه می گه بچم از هر کی خوشش بیاد بش می گه ماما!!!!!  ای خداااااااااااااااااااااااااااااا

 - خواستم بگم پس خیالت راحته بچت لوت نمی ده، همه رو ماما حساب می کنه-

ولی حالا که بش فکر می کنم خندم می گیره باز خدا رو شکر به اسم صدام نکرد ؛ نمی دونم مثلا ... پری

پاشا وقتی می خواد اذیتم کنه تو خونه بلند صدام می کنه پری. می دونم ، قرار بود از پاشا و مانا هم بگم ،ولی فکر کنم امشب طولانی شده و شمام خسته ، تو کامنت بعدی می گم . فعلا شبتون خوش

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:40  توسط پارسا  | 

دیانا خانم مجبور شدم بعد از چند کامنت اینجا جواب بدم آخه نه آدرسه وبی زدی نه ایمیلی

اول اینکه از همگی به خاطر دوستیه با صداقتو لطفی که به من دارید واقعا تشکر می کنم و اینکه قدم همگی گل بارون خوش اومدین . خاطراتی که هر ازگاهی دوستان میفرستن هم واقعا جالبو خوندنین پیشنهاد می کنم دوستای گلم کامنت بقیه دوستاشونم بخونن...

هنوز کماکان مشکل باز شدن عکس کمی تا قسمتی ابری وجود دارهپیشنهاد می کنم اگه اول تمایل به دیدن عکسی از فیلم دارید و بعد خود فیلم و عکسای من هم باز نشد به سایت

http://www.empiremovies .com/titles/posters

سر بزنید یا سایتای دیگه ...اما مطمئن باشید فیلمایی که معرفی می کنم فیلمای تاپین

از این به بعد واسه روی گل بعضی از دوستا اسم هنرپیشه هاشم می نویسم این فیلم دیشبم که معرفی کردم تقریبا ترسناکه من که از صحنه سازیش خیلی خوشم اومد

امشب هم یه جا مهمونم که خیلی باشون رودروایسی دارم نمیشه نرم... آخر شب می بینمتون!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:9  توسط پارسا  | 

تو آپ قبلی یه خاطره از گلی خانمه خودمونه وقت کردی بخون

فیلم امشبم از اون فیلم جالبای جنایی بود...

___IDENTITY___

با بازی یکی از هنرپیشه های مورد علاقه خودم :

John Cusack, Ray Liotta, Amanda Peet, Alfred Molina, Clea DuVall, Rebecca De Mornay

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:31  توسط پارسا  | 

مثل اینکه همه به این گلی خانم ما خیلی لطف دارین  ( حسودیمان می شوددد)  مرسی از اینهمه ابراز احساسات پاکتون...

واسه همین امروزو به ایشون اختصاص دادمو می خوام اولین خاطره ای که یهو به ذهنم رسیدو بگم ، قبلش یه چیزی ، گفتم می خوام واسه دوستام ازت مثل همیشه تعریف کنم طفلک ذوق کرد گفت : الهی قربونت بشم یه روز همشونو دعوت کن یه ناهار خوشمزه بدم نوش جون کنن!!! بچه ها بشمرین جمعا چندتا میشین تا حساب دستم باشه

خدا دخترشو بیامرزه ، فاتحه خونیش که رفتم بعد از مراسمی که بابام واسش تو مسجد گرفته بود رفتیم خونشون ، - راستی ۲ تا نوه هاش ۲ تا پسرن که یکیشون ۶ سال ازم کوچیکتره اون یکیم ۸ سال ولی منو بزرگتره طوری هستیم که انگار اختلاف سنی نداریم هیکلا هم تقریبا همین طور - مامان و بابا و پاشا -۵ سال کوچیکتره بعدا راجبه پاشا و مانا خواهرم هم می گم- زودتر رفتن من موندم پیش امیر (نوه بزرگش)، ساعت ۹اومدم برم که دیدم کفشام نیست هر چی گشتم، نبود ، گلی خانم گفت چی شده مادری؟ هنوز چیزی نگفته شروع کرد اوا خاک بسرمو خدا منو بکشه و ........... !!!  چیزی که یادمه چشای گرد امیر و دهن باز و درآوردن کفشاش از پاش به سرعت برق توسط گلی خانم دیگه بقیشو بخونید ...حالا بیا درسش کن جدا شرمنده شدم 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:42  توسط پارسا  | 

امروز فهمیدم که برنامه بهم خورده یعنی مسافرت کنسل.

 دختر خالم با همسرش بورسیه داره انگلیس ،یکشنبه پروازشه ما هم باید باشیم واسه بدرقه،  آخه هم زشته نباشیم هم اینکه با علی صمیمیم...حالا معلوم نیست کی تصمیم جدی بگیریم ، ولی یه خوبی ای که داشت اینه که بازم میام پیش بروبچز نتی امشب حوصله ی فیلم دیدن نداشتم... فقط بی صدا فریاد کن و یک مشت پر عقاب رو دیدم!

این متنو تا اینجا چند دقیقه ای نوشته باشم خوبه ؟  چهل دقیقه فیکس! بعد از جمله قبلی احساس کردم یه وره خونه پکید ! سریع رفتم پایین - از تو آشپزخونه صدای گریه میومد - دیدم گلی خانم - که تو متنای قبلی معرف حضورتون بودن و قرار شد راجبش بگم-ایستاده یه جا دست رو دست گذاشته مثل ابر بهار گریه می کنه ، سر چرخوندم دیدم از ماشین ظرفشویی دود زده بالا و از صداش رنگ گلی پریده، نگو اومده پریزو بزنه تو برق اتصالی داده.  بنده خدا می گفت باید جاش بخرم حتی اگه بابات نخواد   - گلی خانم یه خانم ماهیه که نگو از بچگی خونمون کار میکنه ، طفلک یه دختر داشت با ۲ تا نوه که دخترش ۲ سال پیش فوت کرد ، هنوز دوست داره مثل قدیما قصه بگه تا دیگه از پرده اتاقم نترسم!  آخه بچه که بودم وقتی پرده اتاقم با باد تکون می خورد تو دلم می گفتم باز اومد! حالا کی اومد خدا می دونه( نه بابا حالا دیگه قصه نمیگه ها)، از هیچ کسم تو خونه حساب نمی بره اونقده باحاله یه بار به خاطر من حال بابای بیچارمو گرفت بعدا واستون می گم- کلی با ماشین ور رفتم تا سیماشو درست کردم خودش چیزیش نشده بود ، گلی خانمم که داشت بال درمی آورد ، بفرمایید قهوه جایزه دسته گل جمکنونه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:27  توسط پارسا  | 

سلام دوستای گل

کسایی که نتونستن آدرسی که تو ۲ متن قبل(دیشب) رو باز کنن همون آدرسو در قسمت بالای صفحشون(ادرس بار) کپی کنن حتما میاد...

در مورد عکسا هم من به روش سنتی! یعنی کپی پیست آدرسش در قسمت افزودن تصویر ، انجام می دم... برای خودم بعدا خوب میان ، اولین باره که با این مشکل روبرو می شم...هر کدوم از شما که راه چاره ای می دونه خوشحال می شم بم بگه

ممنون از توجه تک تکتون ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:31  توسط پارسا  | 

امروز درگیر کارای قبل از سفر بودم ، همون که تو متنای قبلی گفتم ممکنه جمعه بریم اصفهان...

الان که نوشتم اصفهان یهو این شعرو زمزمه کردم:

 دلم می خواد به اصفهان برگردم ، بازم به اون نصف جهان برگردم...( با کمی پس و پیش)

فیلم امشب تو مایه های متن تنها(یکی از بچه های پیوند وبلاگی ، که نامه یه بچه ی طلاق رو تو وبش زده بود) است!

تو فیلم یه دختر ، واسه مامانش دنبال شوهر می گرده! فیلم فانتزی و خوش آب و رنگیه...

___The Perfect Man___

دوستان یه سؤال : عکسا براتون راحت باز می شه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:2  توسط پارسا  | 

اونقدر حالم خراب شد که فقط ۵دقیقه تو اتاق راه می رفتم و نفس عمیق می کشیدم...

 من فقط با دیدنش حالم دگرگون شده خدا به خودش صبر بده . نمی خواستم به شما ، اگه ندیدینش ، نشون بدم اما خوب گفتم شاید مثل من بیشتر شکرگزار بشیدو روزی صد مرتبه به این فکر کنیم که چقدر اوضاعمون بهتره... 

اگر تمایل دارید به این صفحه برید...

http://p30web.wordpress.com/2008/02/15/%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%87-%d9%86%d8%aa%d9%88%d9%86%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%da%a9%d9%86%d9%85%d9%88%d9%84%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87/

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:38  توسط پارسا  | 

امروز اینقدر خستم که حوصله خاطره نوشتن ندارم .

تمام روزو با آقا طاها(یکی از دوستای گل و صمیمیم) بودم ُ خیر سرم مثلا رفته  بودم مهمونی همش باید طبق دستورات و فرمایشات مامی سارا انواع و اقسام داروجات شیمیایی و گیاهی می ریختم تو حلقوم این بچه .

 ایشون سرما تشریف خوردن! با یه تب ۱.۵ درجه ریشتر! اینم اینجور موقع ها از طبابت گیاهی مامی جونش در امان نمی مونه.

خلاصه فقط رسیدم فیلم بخونم . ها ؟ نه ببینم . از بس تو فکر کتابای نخوندمم. کتابخونم یکی از وسایل عشقولانه ی اتاقمه

فیلم امشبم مثل Crash یکی از فیلمای با محتوا بود . در مورد حقوق زنان ! خانما خوششون میاد.نه دیگه اونقدرام ما مردا( البته فقط خودم) بد نیستیم که به حقوق زنان احترام نذاریم ، من که معتقدم هر کسی به حقوق انسانی تجاوز کنه اول دفعه باید به انسان بودن خودش شک کنه. اوه خیلی دونشگاهی بود نه!

___North Country___

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:47  توسط پارسا  | 

امروز اتفاق خاصی نیفتاد واسه همین فقط فیلمی که دیدم رو معرفی می کنم. امیدوارم خوشتون بیاد بخصوص نسیم جان که فیلم غیر اکشن خواسته .

بعضی فیلمام مال همین سال نیستنا  اینو واسه بروبچزی که فقط به روز فیلم می بینن گفتم.

____Crash____

Crash یکی از فیلمای پر محتواییه که دیدم . یه ایرونی هم تووش بازی می کنه.حتمآ خوشتون میاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:30  توسط پارسا  | 

سلام بچه ها

امروز داشتم دفترچه خاطرات کاغذیمو ورق می زدم. راستی این شکلیه : یه دفتر قرمز براق متوسط .پشت جلدش عکس یه پروانس جلد روشم یه پنجرست با یه پرده کرم که منگوله هاش بش آویزونه . درش مثل بقیه دفترا از کنار باز نمی شه همون پنجره رو باید از وسط به دو طرف باز کنی.

چشمم خورد به یکی از خاطرات دبیرستان :

۱ - معلم ریاضیمون یه آقای مهربون اصفهانی خیلی خوش خنده بود ، یه روز اومد گفت بچه ها من هفته دیگه ۳شنبه مریض می شم! ما هم هاج و واج نگاش می کردیم که نکنه علم غیب داره!

هر چی پرسیدیم آقا از کجا می دونیدوخدا بد نده و از این حرفا چیزی نگفت.

هفته بعد روز ۲شنبه آقای عباسی اومد گفت بچه ها کم کم آثار مریضیم داره نمایان می شه .

ماهم چهارچشمی نگاش می کردیم نکنه یهو وسط کلاس ولوشه ، که گفت فردا دارم میرم اصفهان عروسی خواهرمه شمام فردا نیاین سر کلاسمو برید حال کنید !

نگو می خواسته ما رو یهو سورپرایز کنه! یادش بخیر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:55  توسط پارسا  | 

 

تقریبآ هر شب مثل خیلی از شماها فیلم نگاه می کنم اگه دوست داشته باشین اسماشونو تو دفترم بنویسم تا شما دوستای گلمم ببینیدو لذت ببرید. اگه مایلید یه اشاره به این موضوع تو کامنتای گلتون بکنید.

فعلآ یکیش چند دقیقه پیش تموم شد!      

____Shoot'Em Up____

یه فیلم اکشن فوق العاده جذاب . پیشنهاد می کنم اگه ندید حتمآ ببینید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط پارسا  | 

دیشب اولین بارون وبلاگیم سکوت شهر رو خیس کرد. چه آرامشی

صبح که برای استقبال از یکی از دوستام رفتم فرودگاه ، شهر حالو هوای دیگه ای داشت ، هوای تمیزو سرد ، خیابونای خیس و براق!و... شاید چون عاشق هر چیزی تو محیط اطراف زندگیمم به این چیزا بیشتر دقت می کنم .

هر وقت می خوام به قولی مدیتیشن فکری کنم یاد لحظه ای می افتم که دستامو جلو دهنم گرفتمو یه نفس عمیقو ،خوردن هوای خنکو بعدشم یه بخار اگزوزی!

حالی میده نه؟

می خوام تا هفته دیگه هر شب بیامو به دفتر خاطراتم یه سری بزنم. شاید خانوادگی یه سر بریم اصفهان .هرچندنوت همرامه ولی چون بعد از شمال تنها جاییه که از همه جاش لذت می برم وقت کار دیگه ای جز گشتن ندارم.

سعی می کنم وقتی برگشتم چند تا از عکسایی که می گیرمو بذارم اینجا بشه دفترچه تصویری.

امروز رفتم دنبال کارای فارغ التحصیلیم گفتن برو ۲ هفته دیگه فعلآ تو گیرو داره انتخاب واحده. حالام که اومدیم بیرون یه جور دیگه مچلمون می کنن.

برم واسه شام. بفرمایید کوکو سبزی خوش مزه  دست پخت گلی خانمه!

تو آپای بعدی اگه وقت بود معرفیش می کنم.

شب خوش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:30  توسط پارسا  | 

شاید بی ادبی باشه که قبل از معرفی شروع کنم با شما بچه های با حال همیشه در صحنه اینترنت! ، صحبت کردن .

پارسا هستم 24 ساله بچه ی تهرون خودمون ، فرقیم نمی کمه کجاش ! فقط همین که اگه از اینجا به البرز نگاه کنی دلت می خواد بغلش کنی (واسه این اینطوری نوشتم که هرکی دوست داشت ، منو و وبمو واسه دل نوشته هاش بخواد نه چیزه دیگه )

هنوز نرفتم سرکار ،راسشو بخواین بود ولی خودم نرفتم حالا بعدن که وبم راه افتاد تو قسمت خاطرات گذشته می نویسم چرا. 

علاقه مند به :

موزیک : کلاسیک ، پاپ.

کتاب : رمان های واقعی ، مجلات علمی ، نوشتن خاطرات.

فیلم : اکشن ، سیاسی و جشنواره ای.

زیبایی های طبیعت و آسمان  .

اینترنت .

 ساز : گیتار و سه تار .

 ماشین : بی ام و  و فراری.

 و...

 

این سومین وبلاگمه... منتها با این تفاوت که یه جورایی دفترچه خاطراتمه .

خیلیا عادت شایدم وقت شایدم دوست ندارن خاطرات بنویسن ولی من عاشق این کارم ، گاهی شبا با دفترم حسابی حال می کنم ، تو این وبم می خواستم نوع پیشرفتشو امتحان کنم!

همه دوست داریم بدونیم هم سنو سالامون تو طول روز چه کارامیکنن ، امیدوارم بتونم این کارو خوب انجام بدم و هر شب منتظر نگهتون ندارم.

فعلا با چنتا عکس از شهر مورد علاقم رو براتون گذاشتم ، امیدوارم لذت ببرید.

 

Patagonia

The beauty and drama of the landscapes of Patagonia draw and amaze visitors from around the world. The southernmost tip of South America is located in both Argentina and Chilè with the Patagonia, Chilè side to the west offering natures crowning achievement in an awe-inspiring display of islands, glaciers, icebergs and mountains where peaks and rock formations sculpted by the ages pierce the sky.

Patagonia 

Patagonia

It's like a painting!

Patagonia

 

 Patagonia

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:20  توسط پارسا  |